آروینآروین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نوه گلم آروین

گل مژه

توی فسا مامان بابا متوجه شدن که شما گل مژه زدی بردن دکتر وبرات چند تا پماد نوشته بود    این هم شیطونی های شما   شما در حال موز خوردن وتلویزیون تماشا کردن     در حال بازی کردن       ...
18 اسفند 1392

اولین روز هفته

امروز هم مامان زود رفت .شما هم چند ساعتی خوابیدی .امروز یه کم رفتیم تو حیاط کمی دوچرخه سواری کردیم یه کم هم با برگها ومورچه ها بازی کردی .یه کار جدید هم امروز انجام دادی اینکه رو لگن نشستی. شما خیلی گلی....وقتی مامان اومد با مامان رفتی خونه ومامان گفت که فردا می خواین برین پیش بابا فسا بنابر این فردا دیگه نمیای .خدا حافظ تا پس فردا.................         واینهم شعر کتابت مامان بیا جیش دارم.............فوریه خیلی کارم لگن بیار زود برام...............تا خیس نشه شلوارم ...
18 اسفند 1392

چی شدی گلم

پنجشنبه شما خیلی زود اومدی هنوز ساعت هفت نشده بود. یه دو ساعتی خوابیدی وقتی بیدار شدی مثل یه پسر خوب صبحانه ات رو خوب خوردی .ودوباره چند ساعتی خوابیدی وناهارت رو هم به هوای دایی سیامک با میل خوردی .مامان که اومد برات سرلاک درست کرد .نمیدونم چی شد که از ساعت 6 شروع کردی به بالا آوردن تا ساعت 9 هر چی میدادیمت بالا میاوردی خیلی بی حال شده بودی.من که خیلی نگرانت شدم آخه مامان سمانه هم وقتی اندازه تو بود یه دفعه اینجوری شد .یه نصفه روز بهش سرم وصل کردن. ولی خوب مامان حالا خودش دکتره فوری رفت وبرات یه داروی ضد تهوع گرفت وبهت دادیم .هر چند یه کم دوباره بالا آوردی ولی دیگه خوابیدی وشکر خدا صبح که بیدار شدی دوباره سر حال بودی وروز جمعه هم خونه ما بود...
18 اسفند 1392

خاطرات چند روزه

دو سه روزه که سرما خوردم.شما بهتر شدی خدا کنه که  از من نگیری.....دیروز مامان کشیک بود .به همین خاطر ظهر اومد خونه که به شما شیر بده ویه کمی با شما باشه. بعدش رفت تا فردا. شما پسر خوبی بودی . آبتین هم یه سر اومد وشما یه کم با هم بازی کردین وقتی آبتین میاد شما خیلی خوشحال میشی . اینهم عکسای کارایی که کردی.شیطون بلا......   بازی با تامی   شیطون رفتی بالا که بهتر بی بی انشتین ببینی   سرلاک خوری با آبتین   خوابیدن با تد       این هم تد هست   شش دانگ حواست به تلوزیونه   خواب آلو .ومحو دیدن بیبی انیشتین     آقا آبتین که اومد خواب از چشمت پرید. ...
18 اسفند 1392

سرما خوردگی

دیشب تولد پدر جون بود. وقتی شما اومدی تب داشتی .بابا میگفت صبح تا حالا غذا نخوردی فقط شیر. وقتی آبتین اومد یه کم باهاش بازی کردی .داروت رو به زور بهت دادیم شما دوتا پسر خاله خیلی بد دارو هستین.بعدش رفتین خونه.. مامان گفت چون بابایی فردا هم هست دیگه شما رو نمیاره پیش من .فردا که احوالت رو پرسیدم مامان گفت که دیشب تبت شدید بوده .به همین خاطر مامان امروز نرفته بود بیمارستان وپیش شما مونده بود .از خدا می خوام که زود خوب بشی انشاالا.......   ...
18 اسفند 1392

دیگه آنلاین

اگه خدا کمکم کنه .از امروز دیگه میخوام آنلاین برات بنویسم..بعد از تموم شدن طرح مامان وتموم شدن اسباب کشی .قرار شد دیگه مامان بره درساشو بخونه.برنامه اینه که شما پیش من باشی تا مامان بعد از بیمارستان بره کتابخونه ودرس بخونه.آخه مامان سال آخر تخصص اش هست .امتحان برد هم داره.سال سختی داره وبه کمک شما نیاز داره .البته شما هم خیلی بچه خوبی هستی وتا حالا که خیلی خوب همکاری کردی....آفرین پسرم....... در ضمن میخواستم جشن دندونی هم برات بگیرم .ولی از اونجا که شما تاحالا 4تا دندون داری .و برای راه رفتن تنبل بازی در میاری تصمیم گرفتم که جشن قدم برات بگیرم.پس عجله کن زودی راه بیوفت........... ...
18 اسفند 1392