آره چهار روز پیش تولدت بود .مبارکت باشه  .. هم تولدت و هم قبولی مامانت..... ا ما هنوز برات جشن نگرفتیم. اول اینکه درست همون روز تولد شما بود که رفتین تهران برای امتحان مامان و اینکه ما هم  ایران نیستیم.حالا ایشالا ما  هفته دیگه میایم.و جشن تولد شما و قبولی مامان رو با هم جشن  میگیریم حسابی......

 

              41    41    

         73  72 totalgifs.com aniversario gif gif 59.gif   72  73

111.gif



تاريخ : يکشنبه 16 شهريور 1393 | 8:58 | نویسنده : مادر جون |

در واقع اینها  سفارش های مامان سمانه هست که برای مهد کودک شما داده.

ومن هم کلی گشتم وطرح های عروسکی برای مامانت فرستادم ومامان این طرح جغد رو انتخاب کرد.

که برای شما بگیرم.

 

این کیف غذا هست 

 

این پتو که معمولا میگن یه بالش پتو ببرین مهد برای استراحت

 

این هم گردنی برای وقتی تو ماشین خوابت می بره

 

اینهم کوسن هست نمی دونم مامان برا چی سفارش داده

یه دونه قمقمه ویه کیف کولی هم هست که بعد عکسش رو برات میذارم البته چیزای دیگه هم داشت مثل ظرف غذا وبشقاب ووسایل تزینی تو کتاب خونه که همشون همین شکل جغده بودن که مامان گفت اونا رو نمی خواد.

 

واین هم ساک مسافرتی

 

این کیف تزینی رو هم من برات گرفتم. البته برای تولدت هم یه چیز گرفتم که بعدا" عکسش رو میزارم



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | 10:32 | نویسنده : مادر جون |

56.gif

  شما دو سه روزی هست که مریض شدی اسهال واستفراع داری خیلی نگرانت هستم .هیچی هم نمی خوری .این چیزا رو خاله بی تا بهم میگه .چون پیش خاله هستی .مثلا مامان قراربوده بره کلاس اما نرفته تا مواظب شما باشه .طفلکی مامان این روزها بد جوری استرس داره .خدا کنه زود امتحانش رو بده .هم خودش یه نفس راحتی بکشه هم شما.....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 



تاريخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | 10:09 | نویسنده : مادر جون |

آره یه سه ماهی شد که نتونسته بودم برات چیزی یادداشت کنم.آخه خیلی در گیر بودیم مگه نه!!!!!!! شما داشتی بزرگ میشدی حوصله ات زود سر میرفت روز ها هم که بلند تر می شدن سر گرم کردن شما هم سخت تر می شد. روزها گذشتن وبلاخره مامان امتحان تخصصش رو داد.واون شب که نتیجه اش رو دید .بابا علی شیراز نبود.پدر جون هم رفته بود کوه ودایی سیامک هم با بچه ها بیرون بود.من و شما ومامان یه جشن کوچولو با هم گرفتیم  .رفتیم پارک و بعدش هم بقول جوون ها یه پیتزا هم زدیم تو رگ ....خنده شما هم که کلی کیف کردی وشامت رو روی میل خوردی. اما هنوز کار من وشما ودرس خوندن مامان تموم نشده بود.آخه مامان یه امتحان دیگه هم داشت.(امتحان برد) اما نگرانی من ومامان این بود که من داشتم می رفتم پیش دایی بابک (آمریکا) ومونده بودیم که این یک ماه و نیمی که مونده به امتحان مامان کی از شما مراقبت کنه تا مامان خیالش راحت باشه ودرسش رو بخونه...به این نتیجه رسیدیم که برید فسا تا شما بتونی پیش بابا علی بمونی.با این تصمیم خیال من راحت شد.که شما پیش مامان وبابا هستی.الان که دارم برات می نویسم یک ماهی هست که پیش شما نیستم.اما مرتب همدیگه رو می بینیم.بعضی از شب ها که خوابت نمی بره ویاد من میوفتی مامان تماس میگیره ومن وپدر جون باهات صحبت می کنیم.بعضی وقتها هم برات لالایی می خونم که بخوابی .کتاب قصه هات رو نشونم میدی .وقتی از رو لب تاب بوست میکنم میگی "بازم بازم" ای شیطون بلا....حالا دیگه چیزی به امنحان مامان نمونده ..اما تو این مدت بابا جونت مریض شدن وبابا در گیر مداواشون بود.وشما چند مدتی هم با خاله بی تا و آبتین گذروندی. در ضمن تو این فاصله هم مامان دنبال یه مهد کودک خوب برای شما بود وکلی هم سفارش وسایل مهد کودک داده تا برای شما بیارم. حالا اگه تونستم عکس چند تاش رو برات میذارم تا وسایل مهد کودکت یادت بمونه .....فعلامحبت

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 11:23 | نویسنده : مادر جون |

یکی از این روزها  قرار بود بریم خونه یکی از اقوام .دیگه باید بود شما رو هم می بردیم.خلاصه ساک شما رو هم پیچیدیم با عمو کاظم (عموی مامان)رفتیم .اونجا کلی شما رو تحویل گرفتن .وشما هم با سگشون که البته مجسمه بود عکس گرفتی...

 

 

 

اینهم تعمیر ماشین

 

 

 

اون روز که آبتین هم اومده بود وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدین رفتیم تو حیاط تا عصرونه بخورین که بعش هم دراز کشیدین تا آسمون رو نگاه کنین با پرنده ها که از مدرسه بر میگشتن......

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 10:38 | نویسنده : مادر جون |

شما میوه های تابستونی .انگور..طالبی..هلو..هندونه..خیلی دوست داری مخصوصا با پدر جون که میرفتی بیرون هندونه میگرفتی البته شما به هندونه میگی " دون ده" اون روز که پدر جون این میوه ها رو گرفته بود شما هیجان زده شده بودی

 

 

 

واینجا که داریم با هم کتلت درست می کنیم تا مامان سمانه بیاد.وشام بخوریم .شما هم خوب ورز میدی ها......

 

 

 

و اینجا هم کمک من جارو میکنی

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 10:25 | نویسنده : مادر جون |

من وشما روزها رو سپری میکنیم تا ایشالا مامان بتونه امتحانش رو خوب بده.....

 

این جا داری به مادر جون کمک میکنی وکامواها رو نگه داشتی آخه میخوام برای نی نی درنا جون(دختر خاله مامانت) یه لباس دخترونه خوشکل ببافم.قراره که بزودی یه همبازی خوشکل براتون بیاره..

 

  

 

 

 

پدر جون این سیب رو برات بسته تا باهاش بازش کنی

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 10:06 | نویسنده : مادر جون |

این روزها که خیلی هوا گرم شده روزهایی که آبتین هم میاد .با هم میری تو استخر و آب بازی میکنین البته شما تکون نمی خوری فقط با اسباب بازی هات بازی میکنی.

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 9:36 | نویسنده : مادر جون |

این آخر هفته که بابا علی اومده بود رفتین خونه وشنبه با  دو تا جوجه اومدی که اسم یکیش رو طلایی گذاشته بودی یکیش رو نارنجی این جوجه ها رو عمو وحید برات آورده بوده. خیلی سر و صدا میکردن ولی خوب روزها یه کم باهاشون مشغول میشدی اوایل ازشون فاصله میگرفتی ولی بعد بغلشون می کردی وهی باهاشون بازی میکردی.میدویدی واونها هم پشت سرت میومدن وشما هم میخندیدیمحبت یه روز که از خواب بیدار شدیم با وجودی که روی کارتونشون رو پوشونده بودیم در کمال ناباوری دیدیم یکیشون نیست.مثل اینکه طفلک طلایی رو گربه برده بود.غمگین یه هفته ای هم با نارنجی بازی کردی ولی چون تصمیم داشتین برین فسا نارنجی رو پیش آبتین گذاشتین ویه چند وقتی هم پیش آبتین بود اما مریض شد ومرد غمگین

 

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 9:26 | نویسنده : مادر جون |

روزهای من وشما ...این روزها عاشق این شده بودی .که بیای رو تخت منو هی بپری بالا وخودت رو بندازی شب ها هم بیای رو تخت من و همین جوری که دراز کشیدی از پنجره به خونه آقای همسایه نگاه کنی ببینی چراغشون روشنه یا نهقه قهه آخه یه شب که نمی خوابیدی وتا دیر وقت بیدار مونده بودی .منم زدم به در و گفتم آقای همسایه میگه ساکت باشین می خوایم بخوابیم. ازون شب به بعد شما موقع خواب میگه" همسایه..بخوابیم".یعنی آقای همسایه میگه بخوابینبوس آره این روزها دیگه مامان میمونه تا شما از خواب بیدار بشی بعد میره اونوقت به شما "میگه زودی میام" شما هم کم کم عادت کردی و میگی "زودی" و اونوقت من وشما صبحونه می خوریم .برنامه کودک یا سی دی حسنی یا بیبی انیشتین می بینیم .یا میری تو اتاق پدر جون و میگی" بنویس " اونوقت ماژیک هاشو میگیری وروی تخته وایت برد چشم چشم میکشی.بعضی وقتها هم میکشی رو دیوار (البته پاک میشه) اونوقت پدر جون بهت میگه آروین نه ....وشما هم میگی" نه نه ..تابلو" خلاصه ساعت 2 مامان میاد .ناهار شما رو میده با هم بازی میکنین ودوباره مامان میره که درس بخونه وتاساعت 9 توی این فاصله شما دو سه ساعتی میخوابی .بعدش اگه سر ذوق باشی یه عصرونه ای میخوری با هم میریم باغچه آب میدیم .وبعضی روزها  هم سوار چرخت میشی با پدر جون یا دایی سیامک میرییه دوری میزنی .ویه خریدی هم میکنی. اینجا هم که با من نماز می خونی........

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 8:59 | نویسنده : مادر جون |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.